نامبر1

دوستتون دارم!!!نظر یادتون نره


" ژان ژاک روسو"، اندیشمند و نویسنده‌ی بزرگ فرانسوی در ۲۸ ژوئن سال ۱۷۱۲ در شهر "ژنو" سویس، از خانواده‌ای فرانسوی و پروتستان به دنیا آمد و در شب دوم ژوئیه‌ی ۱۷۸۷ در قصر "آرمی نوویل" در حوالی پاریس در گذشت.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٩ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


 
در یک عصر پاییزی، فرد سالخورده ای اتومبیل خود را در حاشیه جاده متوقف کرد و وارد رستورانی شد. سوپ گرمی گرفت و تنها پشت میزی نشست. همان موقع یادش آمد که نمک بر نداشته است. پس بلند شد و بعد از گرفتن نمکدان، دوباره به طرف میز رفت که یکدفعه متوجه شد مرد سیاهپوستی در جای او نشسته و به آرامی مشغول خوردن سوپ اوست. بادی به غبغب انداخت و با خودش گفت: “این سیاهپوست باید ادب شود. درس خوبی به او می دهم.”

 

سپس رفت سر همان میز نشست و با خیرخواهی اجازه داد که او کمی از سوپش را بخورد. بعد کاسه را به طرف خودش کشید، و قاشقش را در سوپ فرو برد تا آن را با وی شریک شود.

مرد سیاهپوست به آرامی کاسه را به سمت خودش کشید و به خوردن ادامه داد. او نیز سعی کرد کاسه را آهسته به طرف خودش بکشد تا او هم بتواند بخورد. سرانجام سوپ تمام شد. پس از آن، مرد سیاهپوست از جای خود بلند شد و با اشاره از او خواست که کمی صبر کند. سپس با یک ظرف بزرگ سیب زمینی سرخ کرده برگشت و مثل سوپ، آنها را با وی شریک شد.

بعد از غذا، آنها با هم خداحافظی کردند و او به سمت دستشویی رفت. وقتی که برگشت متوجه شد که کیفش پایین صندلی نیست. شروع به داد و فریاد کرد و مدام می گفت: “وای، نباید به آن مرد آعتماد می کردم!” و این فریادها ادامه داشت تا زمانی که کیف او را پایین صندلی میز کناری، در حالی که یک کاسه سوپ سرد روی آن بود پیدا کردند. هیچ کس به سوپ او دست نزده بود و این خود او بود که اشتباه سر میز مرد سیاهپوست نشسته و در غذای او شریک شده بود!

“قلب هر انسانی، بهشت یا جهنم اوست!” ژان ژاک روسو

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٦ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچ گاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،:


 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٦ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد.
الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت …
ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.
ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی اید !!!
هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد.
ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند.
در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد !!!
وقتی که دوباره به پشت بام رفت ، می خواست الاغ را ارام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت و بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، بالاخره آلاغ از سقف به زمین افتاد و مرد…
بعد ملا نصر الدین گفت : لعنت بر من که نمی دانستم که اگر خر به جایگاه رفیعی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را می کشد …!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٦ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


یه سری حرف تو دلم مونده بود که نمیتونستم مستقیم بگم!

گفتم حداقل اینجا بنویسم!ناراحت


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٦ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!!

خداییش ترسناک تر از این داستان داریم؟



نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٦ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.

مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.

اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او می‌ایستاد ، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد.

زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار می‌کنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟

دخترک پاسخ داد: من سعی می‌کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٦ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


امروز ظهر شیطان را دیدم !

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت…

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند…

شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

گفتم:…

به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٦ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: “می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟”

خداوند پاسخ داد: “از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداری خواهد کرد.” اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه: “اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندین و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.”

خداوند لبخند زد: “فرشته تو برایت آواز می‌خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.”


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٦ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت…

دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست ؟!

کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.

کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.

دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٦ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


عاشقش بودم عاشقم نبود

وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود

حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود!

یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.

همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ...

برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان "با هم بودن و با هم ساختن" نمی گنجد؟
و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود ... همه با هم بودند.

و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.

از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.

انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما.

و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.

و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.

هنر "بودن یکی و نبودن دیگری" !!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٦ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


سلام به همه ی دوستای گلم خوبید؟

یه مدت نبودم و یه مدت دیگه هم نخواهم بود احتمالا!

شرمنده اگه نمیتونم بهتون سر بزنم!

شرمنده اگه آپ نمیکنم وبلاگو!

البته سعی میکنم از این به بعد هر دو هفته یه بار یه مطلب بذارم ولی اگه نذاشتم دیگه شرمنده دیگه!

هم اینکه گرفتار کلاس زبان و کلاس کنکور و تمرین ها  و مسابقات جام رمضانی که داره شروع میشه ام که وقت نمیکنم بیام!

لپ تاپم هم سوخت فعلا خیلی نمیتونم بیام!

دلم واسه همتون تنگیده!

امیدوارم شما دوستای خوبم منو فراموش نکرده باشید و نظر بذارید واسه مطالبم!

منم تو اولین فرصت به همتون سر میزنم!

بازم شرمنده بابت غیبتم تا الان و احتمال غیبتم تا شاید حتی دو ماه دیگه!

bye till next hi!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٦ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم
و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم!قلب

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری چتر
شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشدقلب


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱۱ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


امیر قلعه‌نویی توسط هیئت مدیره باشگاه استقلال به عنوان سرمربی این تیم انتخاب شد.

 

در حالی که روز گذشته در پایان جلسه هیئت مدیره باشگاه استقلال اعضای این نشست اعلام کردند روز چهارشنبه تکلیف مدیرعامل و سرمربی این تیم مشخص می شود امروز از ساعت 17 در دفتر احمد رسولی نژاد در وزارت ورزش جلسه هیئت مدیره استقلال با حضور کلیه اعضا و علی فتح الله زاده مدیرعامل باشگاه استقلال و همچنین امیر قلعه نویی به عنوان گزینه سرمربیگری برگزار شد.

در این جلسه پس از شنیدن برنامه های امیر قلعه نویی، اعضای هیئت مدیره وی را به عنوان سرمربی جدید استقلال انتخاب کردند.

از اوایل هفته جاری رسانه ها حضور قلعه نویی روی نیمکت استقلال را تائید کرده بودند که سرانجام دقایقی پیش این اتفاق نهایی شد!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۸ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


۳۱ فروردين ۱۳۹۰

 

بدون هیچ مقدمه و توضیحی مصاحبه ناصر حجازی با پرتال شخصی اش را می خوانید :(مصاحبه ای که از مسائل ورزشی شروع و به مسائل اقتصادی میرسد!مصاحبه ای جالب و متفاوت و رک از مرجوم ناصر حجازی!)

- شکست استقلال مقابل پاختاکور را چطور ارزیابی می کنید ؟

استقلال می توانست بازنده نباشد ، پاختاکور قدرت چندانی نداشت،نمی خواهم ایراد بگیرم اما گل برهانی یکی از بهترین گلهای تاریخ زندگی اش بود ، برهانی بسیار با هوش و حرفه ای عمل کرد و روحیه بالایی گرفت .دیدگاه فنی من اینست که عدم تعویض برهانی با آن شرایط روحی و سرعت بالا و همینطور فرهاد مجیدی که کماکان معتقدم نباید تعویض شود مگر دچار مصدومیت گردد ، می توانست کمک بیشتری به استقلال کند.با این حال 2 بازی دیگر باقی مانده است و استقلال کماکان شانس صعود دارد.بایستی به کادر فنی و بازیکنان دلگرمی و امیدواری داد تا در 2 بازی آتی با همت و یکدلی صعود از این مرحله را جشن بگیرند و به آنچه استحقاقش را دارند ، دست یابند.در ضمن بایستی به محمدی این تذکر را بدهم که توپهایی که از فاصله دور به سمت دروازه ارسال می شود ،گلر بایستی از دروازه خارج شود و توپ را دفع کند .دلیلی ندارد در مواقع ارسال چنین توپهایی روی خط دروازه ایستاد.البته نا گفته نماند محمدی چندین موقعیت خطرناک را از حریف گرفت.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٧ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


 سیدمهدی رحمتی سنگربان
ملی پوش استقلال روز بدی را مقابل سپاهان پشت‌سر گذاشت. چه از لحاظ فنی که 2 گل
دریافت کرد و چه از لحاظ مسائل جانبی! زمانی که استقلال توانست نسف‌قارشی ازبکستان
را شکست دهد و حریف سپاهان شود،
کری‌هایی بین سپاهانی‌ها و استقلالی‌ها در گرفت.
مربی با مربی، بازیکن علیه بازیکن! اما رحمتی در تمرینات تیمش برای بازی با سپاهان
از هم‌تیمی‌هایش درخواست کرد جواب کری‌های سپاهانی‌ها را ندهند.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٦ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


سلام خوبید؟

شارژ نتم رو به اتمامه!افسوس

امتحانای خرداد هم نزدیکه!افسوس

احتمالا تا بعد از امتحانا دیگه نمیتونم بیام!نگران

فقط چند تا نکته هست تا اون موقع که لازم دونستم بگم!نیشخند

تو ادامه مطلب میتونید بخونید!

برید ادامه مطلبا!


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٢ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |



ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۱ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


در بین کارگاه های منتهی به شمال کشور، محور کرج- چالوس از بی بدیل ترین مناظر و چشم اندازهای بکر و طبیعی و پرطرفدارترین مسیرها بوده که جنگل های انبوه، باغ های پرمیوه، آبشارهای مواج و... این محور گردشگری را به عنوان چهارمین جاده زیبای جهان قرارداده است.
13سال پیاپی است که جشنواره گل های لاله در کیلومتر58 جاده کرج- چالوس در روستای گوراب برگزار می شود. اردیبهشت ماه هر سال تعداد زیادی از اهالی استان البرز و استان های مجاور میهمان بهار در باغ لاله های گچسر هستند اما گویی علاوه بر بازدیدکنندگان داخلی، عطر گل های لاله در این باغ به مشام بسیاری از خارجی ها نیز رسیده و موجب شده آنها نیز در سال های گذشته همچون امسال راهی این جشنواره شوند.
کوه های سر به فلک کشیده، رود خروشان کرج و آب و هوای مطلوب سبب شده تا هر سال بر تعداد بازدیدکنندگان اضافه و سیل مشتاقان به محیط زیست، گردشگری، کوهنوردی و گل و گیاه به این باغ سرازیر شود.
جشنواره لاله ها یکی از طولانی ترین جشنواره های گل در کشور است و سالانه به مدت دو هفته پذیرای عده زیادی از بازدیدکنندگان داخلی و خارجی است.
با بالارفتن آمار گردشگران خارجی و داخلی در این منطقه موجب می شود تا از فرصت های اقتصادی استفاده شود و در این راستا باید تلاش کرد تا با برداشتن موانع پیش رو و اطلاع رسانی بیشتر شرایطی را فراهم کرد تا در سال دیگر تعداد گردشگران افزایش یابد. این جشنواره که به منظور توسعه امور باغبانی و ایجاد بستر فرهنگی و زیست محیطی همه ساله برگزار می شود نقش بسزایی در ارتقای سطح تولید گل و گیاه و در زمینه ایجاد اشتغال، ترغیب تولیدکنندگان و توسعه صنعت گردشگری ایفا می کند.
یکی از مشکلاتی که در محور گردشگری وجود دارد عدم تسهیلات لازم برای مسافرین در تمام ابعاد چه در بخش امکانات رفاهی و چه در بخش جاده ای و افزایش حجم ترافیک است که در این راستا تمامی ارگان های استان البرز و بخش خصوصی باید شرایط گردشگری این محور را برای گردشگران فراهم کند.

عکس های این جشنواره در  ادامه مطلب!

 
ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٠ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


خیلی ها نفرین می کنن، تلافی می کنن.. اما نه.. نفرین من: الهی اونی که دوسش داری
تنهات نذاره.. تلافی من: میرم تا به اون برسی، سر راهت نباشم.. راستی، قدر من دوستت
داره؟!..

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


در این دنیا که حتی ابر ، نمی گرید به حال ما، همه از من گریزانند، تو هم بگذر از
این تنها..

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


من شعر سکوتم را در گوش تو خواهم خواند، شب های بلندم را با یاد تو خواهم ماند،
من ریشه ی عشقم را در قلب تو خواهم کاشت، آن صحبت اول را در خاطره خواهم داشت..

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


کهنه فروش تو کوچمون داد میزد کهنه می خریم، وسایل شکسته و پاره و پوره می خریم، بی
اختیار فریاد زدم قلب شکستم می خری؟ گفت که اگه ارزشی داشت، کسی اونو نمی شکست..

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

 
ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


دلم، بشکنه حرفی نیست / حقیقت رو ،ازت میخوام

بهم راحت بگو میری / حالا که سرد رویاهام

نمیدونم کجا بود که / دلت رو ، دادی دسته اون

خودت ،خورشید شدی بی من / منم ، دلتنگیه بارون

یه بار فکره منم کن که / دلم داغونه داغونه

تو میری عاقبت با اون / که دستام خالی میمونه

دلم بشکنه حرفی نیست / فقط کاش ،لایقت باشه

میرم از، قلبه تو بیرون / که عشقش ، تو دلت جا شه

***********

*من همه ی فکر و ذهنم تویی، تمامه روزایی که اینجا اومدی ، همه ی ساعتا،همه ی لحظه هاشو، دوباره،دوباره،دوباره مزه میکنم ،میشه بفرمایید که اینجا چی میگذره!؟

**شما هم اگه، احساسی دارید! ، اینو باید بدونید که این پرونده برای من فقط یک پرونده نیست ، همه ی زندگیه منه، همه ی زندگی،…

***********

دلم بشکنه حرفی نیست / اگه تو، یارو همراشی

ولی میشد، بمونی و / کمی هم عاشقم باشی

نمیدونم، کجا بود که / دلت رو ،دادی دسته اون

خودت ،خورشید شدی بی من / منم دلتنگه یک بارون

همه فکرش شده چشمات / گاهی، دستاتو میگیره

یه وقت تنهاش نذاری که / مثله من، میشه میمیره!

دلم بشکنه حرفی نیست / فقط کاش ، لایقت باشه

میرم از قلب تو بیرون / که عشقش ، تو دلت جا شه

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


ای خدا Hard دلم Format مکن

Field من را خالی از برکت مکن

Option غم را خدایا On مکن

File اشکم را خدایا Run مکن

Delete کن شاخه های غصه را

سردی و افسردگی را ، هر سه را

Jumper شادی بیا تا Set کنیم

سیستم اندوه را Reset کنیم

نام تو Password درهای بهشت

آدرس Email سایت سرنوشت

تا نیفتد Bug در اندیشه مان

تا که ویروسی نگردد ریشه مان

ای خدا از بهر ما ایمن فرست

بهر دل های پرآتش Fan فرست

ای خدا حرف دلم با کی زنم

Help می خواهم که F1 می زنم

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


کنون رزم جومونگ و رستم شنو، دگرها شنیدستی این هم شنو



به رستم چنین گفت اون جومونگ!
ندارم ز امثال تو هیچ باک
که گر گنده ای من ز تو برترم
اگر تو یلی من ز تو یلترم

رستم انگار بهش برخورد، یهو قاطی کرد و گفت:

منم مرد مردان ایران زمین
ز مادر نزادست چون من چنین
تو ای جوجه با این قد و هیکلت
برو تا نخورده است گرز بر سرت


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


دختری از کوچه باغی میگذشت
یک پسر در راه ناگه سبز گشت
در پی اش افتاد و گفتا او سلام
بعد از آن دیگر نگفت او یک کلام
دختر اما ناگهان و بی درنگ
سوی او برگشت مانند پلنگ
گفت با او بچه پروی خفن
می دهی زحمت به بانوی چو من؟
من که نامم هست آزیتای صدر
من که زیبایم مثال ماه بدر
من که در نبش خیابان بهار
میکنم در شرکت رایانه کار
دختری چون من که خیلی خانمه
بیست و شش ساله _مجرد_دیپلمه
دختری که خانه اش در شهرک است
کوی پنجم_نبش کوچه_نمره شصت
در چه مورد با تو گردد هم کلام
با تو من حرفی ندارم والسلام

 
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |



ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۸ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


سلام داداش وحید!

نمیدونی موقعی که داشتم بازی رو میدیدم و واکنش های شما رو نگاه میکردم چقدر به الگوی اخلاقی و ورزشی خودم افتخار کردم!

واقعا شما شایسته الگو بودن هستید!

وقتی اون صحنه رو دیدم دیگه کم مونده بود سکته کنم!

میخوام اینو بدونید که سلامتی شما و وجودتون تو تیم اونم به عنوان کاپیتان برای من چقدر مهمه!

حیف که این فصل بازوبند شاهین رو دستاتون بود!ما دوست داشتیم شما بازم کاپیتان اول اس اس باشید ولی روزگار ظاهرا یه چیز دیگه رقم زد!

بازوبند بهتون خیلی میاد مخصوصا اگه روی لباس آبی بسته شده باشه!

داداش وحید گلم!شایعه ها و کسایی که میخوان خرابتون کنن رو ولش کن!وجودت واسه ما افتخاره!

پس بلند شو و سرت رو بالا بگیر مرد!گریه

نمیدونی دیشب و دیروز چند نفر نتونستن بخوابن و شب تا صبح گریه کردن!

این یعنی خیلی ها عاشقتونن!

اگه یه سر به سایتا بزنید و نظرات رو بخونید خودتون متوجه میشید!

فقط یه چیز دیگه میخوام بگم!!!

دعا میکنم هر چه زودتر برگردید هم به میادین هم به استقلال!

دلم واسه کاپیتانمون تنگ شده!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۸ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


به گزارش وبسایت رسمی وحید طالب لو طی دیدار دو تیم سپاهان اصفهان و شاهین بوشهر وحید طالب لو دروازه بان بوشهری ها در دقیقه 80 این بازی دچار آسیب دیدگی شد و وی را با آمبولانس به بیمارستان منتقل کردند

کتف وحید طالب لو دچار شکستگی شده است و وی را از بیمارستان با هواپیما به تهران منتقل کردند تا مداوا روی او انجام شود.گفتنی است اخبار منتشر شده درمورد شکستگی قفسه سینه وحید طالب لو صحت ندارد

از همه عزیزان خواهشمندیم برای سلامتی و بهبودی هرچه سریع تر دروازه بان خوش اخلاق تیم شاهین بوشهر دعا کنند!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۸ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا ، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.

روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت  پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳ساعت ٥:٤۸ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


شنبه: همون لحظه که وارد دانشکده
شدم متوجه نگاه سنگینش شدم. هرکجا می رفتم اونو می دیدم. یکبار که از جلوی هم در
اومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کردو گفت: ببخشید.

 

من که میدونم منظورش چی بود. تازه ساعت 5/9 هم که
داشتم بورد رو میخوندم اومد پشت سرم شروع به خوندن بورد کرد. آره دقیقا می دونم
منظورش چیه. اون میخواد زن من بشه.

 

بچه ها میگفتن اسمش مریمه. از خدا پنهون نیست از
شما چه پنهون تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


یک خانم و یک آقا که سوار قطاری به مقصدی خیلی
دور شده بودند، بعد از حرکت قطار متوجه شدند که در این کوپه درجه یک که تختخواب دار
هم میباشد ، با هم تنها هستند و هیچ مسافر دیگری وارد کوپه نخواهد شد.

ساعتها سفر در سکوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه و زن مشغول
بافتن بافتنی بود.

شب که وقت خواب رسید خانم تخت طبقه بالا و آقا
تخت طبقه پایین را اشغال کردند. اما مدتی نگذشته بود که خانم از طبقه بالا، دولا شد
و آقا را صدا زد و گفت: ببخشید ! میشه یه لطفی در حق من
بفرمایید؟

- خواهش میکنم!

- من خیلی سردمه. میشه از مهماندار قطار برای من یک پتوی اضافی
بگیرید؟

- من یه پیشنهاد دارم!

- چه پیشنهادی؟

- فقط برای همین امشب، تصور کنیم که زن و شوهر
هستیم.

زن ریزخندی کرد و با شیطنت گفت:

- چه اشکال داره ، موافقم!

- قبول؟

- قبول!

- خب، حالا مثل بچه آدم خودت پاشو ، برو از
مهموندار پتو بگیر. من خوابم میآد.

دیگه هم مزاحم من نشو!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳ساعت ٥:٤٠ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


از پله ها بالا می رفت
, دو
ساعتی زود تر از اداره مرخصی گرفته بود ؛ 
هدیه را که خریده بود در دستش بود ,
  از
خوشحالی مست و مدحوش شده بود به نزدیک در ساختمان رسید , در سالگرد ازدواجشان
می خواست همسرش را شگفت زده کند اما از خانه صدایی می آمد
, کمی نزدیک شد آری
صدای

می آمد اما نه صدای یک نفر بلکه صدای دو نفر به
آهستگی در را باز کرد ,
صدای قهقه بهار می آمد اما در کنار خنده او صدای مردی کمی آن را خدشه دار کرده بود
.از لای در نگاه کرد لختی پای بهار را از پشت دید که به همراه مردی که دیده نمی شد
وارد اتاق خواب شدند و همچنان صدای خنده آنها می آمد .

بهروز مردی تقریبا بلند
بالا , با
موهای روشن , چشم های عسلی و
باریک ,
صورت کشیده
,
بینی قلمی , دهن
متوسط  ,
گوش های
کوچک ,
ابروهای کشیده
,
  لاغر
اندام با انگشت های کشیده که به عادت همیشگی موهای فرش را به سمت بالا شانه کرده
بود و در خانه پدرش در خیابان فلاح زندگی می کرد .


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


دو روز مانده به پایان جهان. تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سکوت کرد آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت:" عزیزم اما یک روز دیگر هم گذشت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقیست بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن"

لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز چه کار می توان کرد؟

خدا گفت :" آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی هزار سال زیسته و آن که امروزش را درنمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید "

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و زندگی کن".

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید.اما می ترسید حرکت کند می ترسید راه برود می ترسید زندگی از لای دستانش بریزد .قدری ایستاد... پیش خودش گفت: وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم

آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود .می تواند بال بزند می تواند پا روی خورشید بگذارد می تواند... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد زمینی را مالک نشد مقامی به دست نیاورد اما...

اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشید. عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او درگذشت کسی که هزار سال زیسته بود!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢ساعت ٥:٥٦ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت.
راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند!
راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند.
انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.
به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند.
در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


امروز سر چهار راه کـتـک بـدی
از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون
میشه …
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه
میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور
ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و… خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه
یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت
آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳۱ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز
گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود.
آن شخص بسته را به صاحبش
برگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ
می کند.
و من دزد مال او هستم، نه دزد
دین.
اگر آن را پس نمیدادم و عقیده صاحب آن مال، خللی می یافت ؛
آن وقت من،
دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳۱ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


سوالات تست عشق:

سوال اول تست عشق :

*شما به طرف خانه کسی که دوست دارید می روید. دو راه
برای رسیدن به انجا وجود دارد:

ـ یکی کوتاه و مستقیم است که شما را سریع به مقصد می
رساند ولی خیلی ساده و خسته کننده است.

ـ اما راه دوم به طور قابل ملاحظه ای طولانی تر است
ولی پر از مناظر زیبا و جالب است.

حال شما کدام راه را برای رسیدن به خانه محبوبتان
انتخاب می کنید؟راه کوتاه یا بلند؟

 

سوال دوم تست عشق:

*در راه دو بوته گل رز می بینید .یکی پر از رزهای
قرمز و دیگری پر از رزهای سفید.شما تصمیم می گیرید ۲۰ شاخه از رزها را برای او
بچینید.

چند تا را سفید و چند تا را قرمز انتخاب می
کنید؟

(شما می توانید یا همه را یا از ترکیب دو رنگ انتخاب
کنید)

 

سوال سوم تست عشق:

بالاخره شما به خانه او می رسید .

یکی از افراد خانواده در را بر روی شما باز می
کند.

شما می توانید از انها بخواهید که دوستتان را
صدا بزند.

یا اینکه خودتان او را خبر کنید.

حالا چکار می کنید؟

 

سوال چهارم تست عشق:

شما وارد منزل شده به اتاق او می روید ولی کسی انجا
نیست.پس تصمیم می گیرید رزها را همان جا بگذارید.

ترجیح می دهید انها را لب پنجره بگذارید یا روی
تخت؟

 

سوال پنجم تست عشق:

شب می شود شما و او هر کدام در اتاقهای جداگانه ای
می خوابید..صبح زمانی که بیدار شدید به اتاق او می روید:به نظر شما وقتی که انجا می
روید او خواب است یا بیدار؟

 

سوال اخر: وقت برگشتن به خانه است ایا راه کوتاه و
ساده را انتخاب می کنید؟

یا ترجیح می دهید از راه طولانی و جالب تر بروید؟


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳۱ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

cdfddc4d37b4c417118e3b6ca5b33984 تست هوش تصویری

.

.

.

.

.

.

.

.

زود نرو ادامه مطلب
یکم فکر کن


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳۱ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳۱ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


چند سال پیش در یک روز گرم تابستانی در جنوب فلوریدا، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره کلبه نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد.
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند، مادر وحشت زده به طرف دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد.
مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.
تمساح با قدرت می کشید ولی عشق مادر به کودکش آن قدر زیاد بود که نمی گذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریادهای مادر را شنید، به طرف آن ها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی نسبی بیابد. پاهایش با آرواره ها تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد.
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: «این زخم ها را دوست دارم؛ اینها خراش های عشق مادرم هستند.»

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳۱ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


مرد، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک، توی فرو رفتگی دیوار یک جایی شبیه دل خودش، کارتن را انداخت روی زمین، دراز کشید، کفشهایش را گذاشت زیر سرش، کیسه را کشید روی تنش، دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش…
خیابان ساکت بود، فکرش را برد آن دورها، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد.
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ، هوا سرد بود، دستهایش سردتر، مچاله تر شد، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت، مرد با خودش فکر کرد، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد، خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٩ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


کارمندی به دفتر رئیس خود می‌رود و می‌گوید:

«معنی این چیست؟ شما ۲۰۰ دلار کمتر از چیزی

که توافق کرده بودیم به من پرداخت کردید.»

رئیس پاسخ می دهد:

«خودم می‌دانم، اما ماه گذشته که ۲۰۰ دلار بیشتر به تو

پرداخت کردم هیچ  نکردی.»

کارمند  با حاضر  پاسخ می دهد:

«درسته، من معمولا از اشتباه های موردی می  گذرم

اما وقتی تکرار می شود وظیفه خود می دانم به شما گزارش کنم!»

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٩ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.»…

 

و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد…
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٩ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


عاشقش بودم عاشقم نبود

وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود

حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود!

یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.

همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ...

برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان "با هم بودن و با هم ساختن" نمی گنجد؟
و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود ... همه با هم بودند.

و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.

از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.

انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما.

و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.

و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.

هنر "بودن یکی و نبودن دیگری" !!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٩ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


پیری برای جمعی سخن میراند...

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت: وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٩ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.رهگذری او را دید و پرسید: “برای چه عقربی را که نیش می زند، نجات می دهی؟”
مرد پاسخ داد: “این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم.” چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟

عشق ورزی را متوقف نساز. لطف و مهربانی خود را دریغ نکن، حتی اگر دیگران تو را بیازارند.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٩ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


مسافرکش بدون مسافر داشته می رفته، کنار خیابون یه مسافر مرد با قیافه ی مذهبی می بینه کنار می زنه سوارش می کنه. مسافر روی صندلی جلو می نشینه. یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی می پرسه: آقا منو می شناسی؟ راننده می گه: نه…
راننده واسه یه مسافر خانم که دست تکون می داده نگه می داره و خانمه عقب می نشینه. مسافر مرد دوباره از راننده می پرسه: منو می شناسی؟ راننده می گه: نه. شما؟ مسافر مرد می گه: من عزرائیلم. راننده می گه: برو بابا! اُسکول گیر آوردی؟ یهو خانمه از عقب به راننده می گه : ببخشید آقا شما دارین با کی حرف می زنین؟ راننده تا اینو می شنوه ترمز می زنه و از ترس فرار می کنه…
بعد زنه و مرده با هم ماشین رو می دزدند!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٩ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟) کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسیدآیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید): آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟) برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفتبا این وصف خدا وجود ندارد).
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟) همچنان کسی چیزی نگفت.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد..

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٩ساعت ٦:۱۱ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد.

پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب
بیدار کردی؟

مادر گفت : ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار
کردی

فقط خواستم بگویم تولدت مبارک .

پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد

صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن

با شمع نیمه سوخته یافت… ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . . .

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٩ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |



ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٦ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ۵٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت : ٣۵ سنت
پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:

براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٢ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


هیچگاه نگذار در کوهپایه های عشق 

 کسی دستت را بگیرد اگر احساس

 می کنی در ارتفاعات آن را رها

 خواهد کرد!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٢ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


خدایا کمکم کن!

میخواهم ایستاده بمیرم!

 

از شمع سه چیز آموختم ایستاده بمیرم
بی صدا بمیرم به پای
یار بمیرم

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٢ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


متن آهنگ وبلاگم

 اینقده دور خودت نچرخ/ زمونه دورت میزنه

اینا بازیه روزگارِ / نه دست توئه نه دستِ منه
اخه فقط تو نیستی توو دنیا /که کارت گیر روزگارِ

ولی حتی یه لحظه کم نیار / آخه هیچ کاری نشد نداره
اگه دنیا پشتِ هم برات ساز مخالف زد / غمت نباشه
اگه خسته شدی ُ حوصلت سر رفتُ / امیدت آخراشه
اگه حتّی حس میکنی تنهاترین آدم / رو این زمینی
ولی یادت نره یکی اون بالا / حواسش همیشه به بنده هاشه
اگه دنیا پشت هم برات ساز مخالف زد / غمت نباشه
اگه خسته شدی ُ حوصلت سر رفتُ امیدت آخراشه
اگه حتی حس میکنی تنهاترین ادم رو این زمینی
ولی یادت نره یکی اون بالا / حواسش همیشه به بنده هاشه
اگه مسیر زندگیت / راهی واسه ی رفتن نداشت
اگه هیچکی نموند ُ همه جازدن / اگه سایَتم تنهات گذاشت
میخوای تسلیم سرنوشتت بشی / حتّی حرفشم نزن
یکی همین نزدیکیاست / پیشِ توست پیش من
اونی که این مسیرُ پیش پات گذاشت / هواتو داره تا آخرش
خودشم همین نزدیکیاست / که دلگرمیم به بودنش
اگه دنیا پشتِ هم برات ساز مخالف زد / غمت نباشه
اگه خسته شدی ُ حوصلت سر رفتُ امیدت آخراشه
اگه حتی حس میکنی تنهاترین ادم / رو این زمینی
ولی یادت نره یکی اون بالا / حواسش همیشه به بنده هاشه

نظرتون چیه؟؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۱ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


سنگربان تیم ملی فوتبال ایران در این بین جملات تندی خطاب به امیر قلعه نویی به کار برد تا به این شکل استقلال و خود را با حاشیه ای جدید درگیر کند.

به گزارش رجانیوز، وقتی سخنان رحمتی روی خروجی خبرگزاری های کشور قرار گرفت، بسیاری از اهالی فوتبال و کارشناسان این رشته دروازه بان تیم ملی را سرزنش کردند

تا وی از تکرار این رفتار خودداری کند اما رحمتی بدون توجه به این توصیه ها رفتار خود را در قبال قلعه نویی تکرار کرد، تا درگیری میان دروازه بان استقلال و سرمربی پیشین آبی های پایتخت اوج بگیرد،رحمتی اختلافات دیرینه خود با قلعه نویی را به شکل عجیبی رسانه ای کرد تا در حاشیه غوطه ور شود.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٠ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


چه خبر شده امسال؟

چرا همه از چه چیزی خسته شدن؟

یکی از درس یکی از زندگی خیلیا از من!!!!!!!!!!!!!!!!!

دنیا ارزششو نداره!

شما اگه میدونستید من چه تصمیمایی گرفته بودم که بعدش پشیمون شدم چی؟!!!

درس گذراست چیزی که میمونه سواد و راحتی بعدشه!

زندگی گذراست چیزی که باید بمونه کارای خوبمونه که باید برای اون دنیا ببریم!

هر آدمی یه روز میمیره!مرگ حقه!پس آدما هم گذران!

میتونید تحملشون کنید میتونید باهاشون ارتباط نداشته باشین!

اصلا همه ی اونایی که از من خسته شدن بگن من دیگه این دور و برا پیدام نمیشه!

نکنید با خودتون این کارا رو!

خسته شدن از یه چیز تکراری طبیعیه ولی باید ازش نهایت استفاده رو ببریم!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٩ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


۱۸ فروردین ۱۳۷۷ مصادف است با روزی که سیروس قایقران کاپیتان پیشین تیم ملی ایران و اسطوره فوتبال گیلان بر اثر سانحه رانندگی دار فانی را وداع گفت.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٩ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


کاش میشد یه روزی متوجه میشدی قهر میکنم تا دستم را محکمتر بگیری و بلندتر بگویی بمان نه شانهایت را بالا بیندازی و بگویی هر طور راحتی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٩ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


نشسته بود رو زمین و داشت یه تیکه هایی رو از رو زمین جمع می کرد . بهش گفتم : کمک می خوای ؟

گفت : نه

گفتم خسته میشی بزار خوب کمکت کنم

گفت : نه ، خودم جمع می کنم

گفتم : حالا تیکه های چی هست ؟ بدجوری شکسته مشخص نیست چیه ؟

نگاه معنی داری کرد و گفت : قلبم . این تیکه های قلب منه که شکسته . خودم باید جمعش کنم

بعدش گفت : می دونی چیه رفیق، آدما این دوره زمونه دل داری بلد نیستن، وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوز تو دستشون نگرفته می ندازنش زمین و می شکوننش ،میخوام تیکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش اون دل داری خوب بلده

میخوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب شه آخه می دونی خودش گفته قلبهای شکسته رو خیلی دوست داره

گفتٌ تیکه های شکسته رو جمع کرد و یواش یواش ازم دور شد . و من توی این فکر که چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم

دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپری دست هر کسی ، انگاری فهمید تو دلم چی گفتم . برگشت و گفت : رفیق ، دلم رو به دست هر کسی نسپردم اون برای من هر کسی نبود, من برای اون هر کسی بودم . گفتٌ اینبار رفت سمت دریا . سهمش از تنهایی هاش دریایی بود که راز دارش بود .

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


از خونه شون تو یکی از محله‌های
غرب تهران میاد بیرون، روز خیلی خوبیه… یه شلوار جین و یه تی شرت اسپرت پوشیده و
اصلاح کرده و با موهای مرتب، یه ادوکلن خیلی خوش بو هم زده که میتونه شامه هر دختری
رو قلقلک بده… امروز قراره زندگیش متحول بشه و قراره غم‌هاش تموم بشه، قراره یه
زندگی خوب و راحت رو شروع کنه، موفقیتی که امروز تو ذهنش هست رو هیچ وقت به دست
نیاورده.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی
عاشقمی؟

من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم

ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

باشه.. باشه!!! میگم...


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت
هستم....

کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که
از من

زیباتر است و پشت سره شما
ایستاده،دخترک

برگشت و دید کسی‌ نیست. کوروش
گفت:اگر عاشق

بودی پشت سرت را نگاه
نمی‌کردی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


فضای مجازی جاییه که وقتی دوستت ازت میپرسه خوبی؟

میگی خوبم مرسی...

اما اون نه میتونه بغض گلوتو ببینه...!

نه میتونه چشم های خیستو ببینه...!

نه دستای لرزونتو...!

حتی!نمیتونه دلتنگی تو حس کنه!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٦ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


نمیدونم چرا بعضیا همه چی رو برعکس میبینن!

وحید طالب لوماچ دروازه بانی که 9 سال تو بزرگسالان استقلال بازی کرده و بیشتر از 3 سال هم تو تیم پایه استقلال رو مقایسه میکنن با سید مهدی رحمتی زبانکه کلا 4 سال واسه استقلال بازی کرده!

همه یادشون رفته حتی موقعی که حریفا پنالتی میگرفتن آب تو دلشون تکون نمیخورد چون وحیدماچ تو دروازه بود ولی الان رو کرنر ها هم حتی میترسیم که آقای گلر اصلی تیم ملیزبان خروج اشتباه داشته باشه و گل بخوریم!

همه یادشون رفته وحیدماچ یه جام حذفی رو یه تنه واسه اس اس گرفت!

هیچ وقت ادعا نداشت!پنالتی میگرفت میگفت لطف خدا بود!خوب بود میگفت لطف خدا بود!بد بود میگفت اشتباه خودم بود!تقصیرشو گردن میگرفت!

ولی آقای ادعازبان!!!!پنالتی رو سمت توپ میره تو میره اوت میگه خب خدا رو شکر خیلی خوب شیرجه رفتم و باعث شدم بازیکن توپو بزنه اوت!

بد باشه میگه امروز روز من نبود!خوب باشه میگه خدا رو شکر رو فرم بودم!

به کوری چشم مخالفاش دوباره چند تا عکس از داداش وحیدماچ گلم میخوام بذارم!


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٤ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


  علیرضا جباری پسر علی جباری هافبک توانمند سال های دور فوتبال کشورمان در آستانه آغاز سال ۹۱ در یک نزاع خیابانی به قتل رسید.

این در حالی است که نیروی انتظامی بلافاصله ۶ متهم به قتل وی را دستگیر کرده و تحقیقات در این باره ادامه دارد.

خانواده جباری به دلیل همزمانی این اتفاق با سال نو مراسم درگذشت آن مرحوم را به پس از تعطیلات نوروز موکول کرده است.

 

باشگاه استقلال این ضایعه جانکاه را به حضور مرد نامدار استقلال تسلیت گفته و با خانواده جباری در این غم بزرگ همدردی می‌کند

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٤ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |



ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


پیام نوروز این است.دوست داشته باشید و زندگی
کنید.زمان همیشه از ان شما نیست

پس دوستت دارم بهترینم نوروز مبارک

----------------------------------------------------

اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است
اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می اورد.پس نوروزت مبارک که
سالت را سرشار از عشق کند

----------------------------------------------------

نوروز هیچ عیدی برایم ارزشمند تر از حضورتو نیست.
.
.
.
عیدی ما یادت نره

-----------------------------------------------------

در این نوروز باستانی خیال امدنت را به اغوش خسته می
کشم

نوروز مبارک

-------------------------------------------------------

با تو از خاطره ها سرشارم.جشن نوروز تو را کم
دارم.سال تحویل دلم می گیرد با تو تا اخر خط بیدارم

-------------------------------------------------------

امسال نوروز با تو برایم رنگ و بوی دیگری دارد

عشق من نوروزت مبارک

-----------------------------------------------------

باران عشق همیشه می بارد اما در نوروز قطرههای باران
طلایی رنگند.از خدا می خواهم که همیشه زیر این باران خیس شوی

-----------------------------------------------------------

بزرگترین رنجها از آن کسانی است که رنج نمیکشند
.

*

*

*

سالی مملو از رنج و زحمت برات آرزو دارم !!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


نمیدونم هفت سین عیدو آماده کردی یا نه اما من این هفت سین رو توی سفره دلتون میزارم.

1-سایه ی خدا

-2-سلامتی
...
-3-سر سبزی

-4-سخاوت

-5-سرشت نیکو

-6-سالی سرشار از نعمت

-7-وسین هفتم سیب خنده بر روی لبانتان خوش و خرم باشی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


دوستای گلم!عید همتون مبارک

ایشاالله سال خوبی داشته باشید و سال جدید سال موفقیت و تندرستی باشه براتونقلب

_________________________________________________________

چند سال و چند عید باید از عمر تو بگذره تا آدم بشی !؟

یک سال از عمرت گذشت، ولی باز تو همونی که بودی !

فرشته دوست داشتنی بهارمبارک !

---------------------------------------------------------------

ای کاش که هر لحظه بهاری باشی

هر روز پر از امیدواری باشی

هر ۳۶۵ روز امسال

سرگرم شمردن هزاری باشی!

--------------------------------------------------------------

بی اجازت دفتر  ۳۶۵ برگ جدیدتو دادم به خدا تا بهترین تقدیر رو برات نقاشی کنه

نوروز ۹۱ مبارک

--------------------------------------------------------------

یادت باشه:تعطیلات بزودی تموم میشه وبعدش سرکار رفتنه که انتظار تورو میکشه.

بازم ۱سال کار و خستگی!

(ستاد کوفت کردن تعطیلات نوروزی)

--------------------------------------------------------------

عید واقعی از آن کسی است که آخر سالش را جشن بگیرد نه اول سال را

نوروز ۹۱ بر شما مبارک . . .

------------------------------------------------------------

با ارزوی ۱۲ ماه شادی ۵۲ هفته خنده ۳۶۵ روز سلامتی ۸۷۶۰ساعت عشق ۵۲۵۶۰۰دقیقه برکت ۳۱۵۳۰۰ثانیه دوستی سال نو پیشاپیش مبارک

------------------------------------------------------------

دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزو مندم

هر روزتان نوروز . . . سال ۹۱ مبارک

-----------------------------------------------------------

با تو از خاطره ها سرشارم.جشن نوروز تو را کم دارم

سال تحویل دلم می گیرد با تو تا اخر خط بیدارم . . .

----------------------------------------------------------

e

… ei

… eid
. .. eide

. .. eidele ghafel

. .. didi sale 90 ham tamoom shod?

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


پسرک دیوانه بود. دیوانه وار تیمش را دوست داشت و دیوانه وار محبوب بود اما...

یک شب. یک لحظه. یک آن فهمید که وقت رفتن است. باید میرفت. خواست او مطرح نبود که اگر بود بسیار دست به نقد هایی که در طول این سالها خواستند و نتوانستند عشق او را با پول بخرند. هدایتی ها و شفیع زاده ها یی به سراغش آمدند و گفتند فقط بگو چقدر... ولی عشق پسرک دیوانه قدر نداشت. تنها یک چیز می توانست او را جدا کند. دست جبر...
 
دیوانه از قفس پرید

در قفسی دیگر جای گرفت و به خود گفت باید با انگیزه ای فراتر از همیشه بدرخشم و خود را بکوبم به دهان یاوه گویانی که ماهیت نا سالم خویش را در عملکرد من جستجو می کردند. او اکنون به ایستگاه اول برگشته. به خانه امیدش ولی این بار در مقابل قفس همیشگی اش. پنج شنبه بیست و پنجم اسفند ساعت 15 نظاره گر تقابل پسرک با قفس همیشگی اش هستیم پس بیایید برایش دعا کنیم

دوست ندارم جای او باشم. حتی دوست ندارم نسبت به درک کردن او سعی و تلاشی انجام دهم. فکر کردن به وضعیتی که در آن قرار دارد هم کاری سختی است. چه در دل پسرک دیوانه می گذرد؟
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


 

برای خرید یک دانه آناناس به یک شریک سرمایه گذار نیازمندم
کمپولیان
به سی کیلو کاهش وزن در یک روز بدون رزیم غذایی وبدون نیاز به وسایل ورزشی نیازمندم
هم خر و هم خرماییان
برای پیشگیری از افتادگی عضلات سینه به مقداری سینه خیز نیازمندم.
ورزش دوست
برای ایجاد مزاحمت خیابانی به چند کارت سوخت اضافی نیازمندم
بوق زاده
برای نوشتن پایان نامه به تعدادی نخبه نیازمندم
بی سواد یان
به یک خانم فروشنده با روابط عمومی بالا نیازمندم
لبو فروش سر گذر
برای پرسیدن اجاره بها به مقداری دل و جیگر نیازمندم
بز دلیان
به یک مدیر که در اتاقش تشریف داشته باشد نیازمندم
ارباب رجوع
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


بنا به خواست امت مسلمان، این کارکردها هم باید به خودروی اسلامی اضافه بشه:

1- خودرو هنگام حرکت باید صلوات بفرسته

2- سرعت که از 80 بالاتر رفت، آیت الکرسی بخونه

3- وقت رد کردن چراغ قرمز بگه "استغفرالله"

4- وقت رسیدن به جاده چالوس و موارد مشابه "فاتحه بخونه"

5- وقت سوار کردن دوست دختر – دوست پسرها صیغه محرمیت بخونه


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


اُرد بزرگ : رهسپردن (سفر) ، نای روان است برای اندیشه و آرمان بزرگ فردا . 

ژری تایلر: زندگی مانند لبخند ژوکوند است، در نظر اول به روی بیننده تبسّم می کند، امّا اگر در او دقیق شوی می گرید 

فردریش  نیچه :آرامش مدام نیز کسل کننده است. گاهی طوفان هم لازم است.

ژوزف رو : کوههای عظیم پر از چشمه اند و قلبهای بزرگ پر از اشک . 

ژان یل توله : براستی که ابلهان انسانهای خوشبختی هستند ، زیرا که هرگز پی به تنهایی خود نمی برند .

زرتشت : خدمت به خلق وظیفه نیست بلکه لذت است. 

ارد بزرگ : شکست های زندگی ، درهای پیروزی را می گشاید و خودپسندی درهای پیروزی را یکی پس از دیگری می بندد . 

دن مارکی :خوشبختی میان پرده بدبختی است. 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما
کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد
حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من
مسلمانم..

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان
براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به
پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج
دارد، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد
و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود
بیاورد..

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا
مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را
بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت
:

چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی
مسلمان نمیشود...!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


جبران خلیل جبران می گوید : روحم را هفت بار سرزنش کردم :

1.بار اول وقتی که تلاش کردم با سوء استفاده از ضعیف,خود را ارتقاء دهم.

2.بار دوم وقتی که پیش کسانی که می لنگیدند,وانمود می کردم که چلاقم.

3.بار سوم وقتی که موقع انتخاب به جای سختی,راحتی را انتخاب کردم.

4.بار چهارم وقتی که اشتباه کردم و خودم را با اشتباهات دیگری تسلی دادم.

5.بار پنجم وقتی که به خاطر ترس رام شدم و بعد با صبر و حوصله ادعا کردم که قوی
هستم.

6.بار ششم وقتی که جامه هایم را بالا نگه داشته بودم تا با خاک زندگی برخورد
پیدا نکند.

7.بار هفتم وقتی که سرود ستایس خداوند را می خواندم و آن خواندن را
عملی پرهیزکارانه در نظر گرفتم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


آیا میدانید چطور می‌شود
چهار نفر زیر یک چتر بایستند و خیس نشوند ؟ وقتی هوا آفتابی باشد




آیا میدانید آخرین دندانی که در دهان دیده می‌شود چه نام دارد ؟ دندان مصنوعی



آیا میدانید برای قطع جریان برق چه باید کرد ؟ باید قبض آن را پرداخت نکرد



آیا میدانید چرا مار نمی‌تواند به مسافرت برود ؟ چون دست ندارد که برای خداحافظی تکان دهد




ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


آندو که متولد ۱۳۶۱ است امروز جشن ۲۹ سالگی خودش را میگیرد .(15/12/61)
آندو در نیم فصل اول یکی مؤثرترین مهره‌های استقلال بود که به علت مصدومیت چند ماهی
از میادین دور بود و از هفته‌ی قبل بار دیگر تمرینات خودش را آغاز
کرد.

منتظر بازگشت دوباره‌ات به ترکیب هستیم آندو
جان

بیوگرافی آندو در ادامه ی مطلب



ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


دانایی را پرسیدند

چیست محبوب ترین عدد در اینترنت ؟

فرمود

18+


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ساعت ٦:۱۱ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


مرد- بخور یه ذره بخور دیگه
زن- نه دوست ندارم حالم بد میشه
مرد- بخور  به خدا تمیزه تازه شستمش
زن- میگم دوست ندارم اصرار نکن
مرد- حالا تو بخور اگه بخوری من حال میکنم
زن- اگه نخورم چی؟
مرد- بخور دیگه این همه واسش توی حموم زحمت کشیدم که تمیز شه تا تو بخوریش تو بخور جای دوری نمیره بخور عزیزم
زن- خوب آخه بدم مییاد چندشم میشه اصلا از تصور اینکه بزارمش توی دهمن حالم بد میشه میترسم دلم درد بگیره آخه
مرد- نه نترس اولش اینطوری یه خورده که بخوری عادت میکنی بیشتر زنها میخورن چرا چیزیشون نمیشه پس؟
زن- غلط کردن بقیه زنها من با بقیه فرق دارم
مرد- حالا تو هم بخور که مثل بقیه بشی آفرین خوشگلکم بخور عزیزم
زن- اگه یک کمی نمک بهش بزنی شاید بخورم
مرد- چشم عزیزم نمک هم میزنم بیا اینم نمک
زن- ببین میدونی چیه من اصلا دلم بر نمیداره بخورم بیا و از خیرش بگذر من بخورش نیستم، بابا صد دفعه گفتم به جای کله پاچه حلیم درست کن صبحانه بخوریم خوب خوشم نمییاد میگی چیکار کنم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ساعت ٥:٥۱ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


میری خودکار بیک می‌خری ۱۰۰ تومن
ولی‌ لاک غلط ‌گیر ۸۰۰ تومن
تو این زندگی‌ حتی رو کاغذ هم اشتباه کنی‌ برات گرون تموم می‌شه
پس دقت کن

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ساعت ٥:٤۸ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد
و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.

چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.

او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.

 

اما بی پول بود.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


شخصی سگ خود را کنار رودخانه برد
تخته سنگی به گردن حیوان آویخته او را در آب انداخت. حیوان بعد از تقلای کمی سنگ را
از گردن خود رها کرده شناکنان به طرف رودخانه نزدیک می شود. همان شخص دست خود را به
جانب او برده و زمانی که به دسترس رسید , ضربت شدیدی با کارد روی سر حیوان می زند.
در همین ضربت پای خودش نیزلغزیده و در رودخانه می افتد هرچه مردم را به کمک می
خواهد فایده ندارد. در آب فرو رفته دوباره بالا می أید و نزدیک است غرق شود. ناگاه
کسی او را گرفته به طرف ساحل می کشاند، این سگ خون آلود اوست ... این سگ باوفای خون
آلود اوست ...

صاحب سگ نجات می یابد ولی پشیمانی
صاحب سگ فایده ای نداشت و حیوان بینوا ساعاتی بعد جان می سپارد ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان
خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به مدرسه
بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت:
چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو
رودخونه.
وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می
کنی؟
هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده.
فرشته رفت و با یه تبر طلایی
برگشت و از هیزم شکن پرسید:"آیا این تبر توست؟"
هیزم شکن جواب داد:
"نه"
فرشته دوباره...

به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و
پرسید: آیا این تبر توست؟
دوباره، هیزم شکن جواب داد: "نه".
فرشته باز هم به
زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
جواب
داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می
رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و
پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.
فرشته رفت زیر آب و با
جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد.
" تو تقلب کردی، این نامردیه "
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء
تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین
زتاجونز می اومدی.و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن
خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما
فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود
که این بار گفتم آره.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که
در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک
روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت
در مورد مسافرت مان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !....

پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد: فکر می کنم
!
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به
آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان
فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می
شود اما باغ آن ها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود .
پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


 ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ
ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ
ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ
ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ
ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ
ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ
ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ
ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ
ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ
ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ
ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ
ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


 اصغر فرهادی و خانواده اش از ایران خارج شدند

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٩ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


شدم با چت اسیر و مبتلایش***شبا پیغام می دادم از برایش

به من می گفت هیجده ساله هستم***تو اسمت را بگو، من هاله هستم

بگفتم اسم من هم هست فرهاد***ز دست عاشقی صد داد و بیداد

بگفت هاله ز موهای کمندش***کمـــان ِابــروان ، قــد بلنــدش

بگفت چشمان من خیلی فریباست***ز صورت هم نگو البته زیباست

 

ندیده عاشق زارش شدم من***اسیرش گشته بیمارش شدم من

ز بس هرشب به او چت می نمودم***به او من کم کم عادت می نمودم
در او دیدم تمام آرزوهام***که باشد همسر و امید فردام

برای دیدنش بی تاب بودم***ز فکرش بی خور و بی خواب بودم

به خود گفتم که وقت آن رسیده***که بینم چهره ی آن نور دیده

به او گفتم که قصدم دیدن توست***زمان دیدن و بوییدن توست

ز رویارویی ام او طفره می رفت***هراسان بود او از دیدنم سخت

خلاصه راضی اش کردم به اجبار***گرفتم روز بعدش وقت دیدار

رسید از راه، وقت و روز موعود***زدم از خانه بیرون اندکی زود

چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت***تو گویی اژدهایی بر من آویخت

به جای هاله ی ناز و فریبا***بدیدم زشت رویی بود آنجا

ندیدم من اثر از قـــد رعنـــا***کمـــان ِابــرو و چشم فریبـــا

مسن تر بود او از مادر من***بشد صد خاک عالم بر سر من

ز ترس و وحشتم از هوش رفتم***از آن ماتم کده مدهوش رفتم

به خود چون آمدم، دیدم که او نیست***دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست

به خود لعنت فرستادم که دیگر***نیابم با چت از بهر خود همسر

بگفتم سرگذشتم را به “شاعر”***به شعر آورد او هم آنچه بشنید

که تا گیرید از آن درسی به عبرت***سرانجامی نـدارد قصّه ی چت

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٤ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


Keyboard
 چه کسی برنده شد؟

Communication Board
کامیون کی شن ها رو برد؟

Morphine
باید بیشتر فین کنی.

MissCall
دختر نا بالغ را گویند.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٤ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


سال ۳۶۵ روز است در حالی که:

۱- در سال ۵۲ جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب ۳۱۳ روز باقی میماند.

۲- حداقل ۵۰ روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوامطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است. بنابراین۲۶۳ روز دیگرباقیمیماند.

۳- در هر روز ۸ ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا”۱۲۲ روز میشود. بنابراین ۱۴۱ روز باقی میماند.

۴- اما سلامتی جسم و روح روزانه ۱ ساعت تفریح را میطلبد که جمعا”۱۵ روز میشود. پس ۱۲۶ در روز باقی میماند.

۵- طبیعتا ”۲ ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل ۳۰ روز میشود. پس ۹۶ روز باقی میماند.

۶- ۱ ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چراکه انسان موجودی اجتماعی است. این خود ۱۵ روز است. پس ۸۱ روز باقی میماند.

۷- روزهای امتحان ۳۵ روز از سال را به خود اختصاص میدهند. پس ۴۶ روز باقی میماند.

۸- تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم ۳۰ روز در سال هستند. پس ۱۶ روز باقی میماند.

۹- در سال شما ۱۰ روز را به بازی میگذرانید. پس ۶ روز باقی میماند.

۱۰- در سال حداقل ۳ روز به بیماری طی میشود و ۳ روز دیگر باقی است .

۱۱- سینما رفتن و سایر امور شخصی هم ۲ روز را در بر میگیرند. پس ۱ روز باقی می ماند.

۱۲- یک روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه می توان در آن روز درس خواند؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٤ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


*دقیقا اون زمان که راننده تاکسی می خواهید سبقت بگیره حتما یه مسافر هست که بگه: آقا پیاده می شم!

*هشتاد درصد امتحانات پایان ترم براساس کلاسی است که در آن غایب بوده ای!

*اگر بلیت نداشته باشی پول خرد هم نداری. وقتی پول خرد داری که بلیت هم داری.

*اونی که بیشتر از همه دوستش داری، عاشق اونی میشه که بیشتر از همه ازش تنفر داری!

*کافیه یه بار تو کلاس، خونه یا مهمونی عطسه کنی تا ۶ قرن بعد هرکی مریض میشه و تورو می بینه میگه من از تو گرفتم!


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٤ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


پسرها:

۱- با ماشین میرن به بانک، پارک میکنن، میرن دم دستگاه عابر بانک.

۲- کارت رو داخل دستگاه میذارن.

۳- کد رمز رو میزنن، مبلغ درخواستی رو وارد میکنن.

۴- پول و کارت رو میگیرن و میرن.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٤ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


قبل از ازدواج : خوابیدن تا لنگ ظهر
بعد از ازدواج : بیدار شدن زودتر از خورشید
نتیجه اخلاقی : سحر خیز شدن


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٤ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


دقت کردین هر موقع دارین سشوار میکشین حتی اگه تو خونه تنهام باشین هی حس میکنین یکی صداتون میکنه؟

. . .

تا حالا دقت کرده بودین تام و جری تمام مدت بدون لباس بودن، اما وقتی میرفتن لب ساحل شلوارک پاشون میکردن؟

. . .


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٤ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


هیچ کلکی در کارنیست! این بازی بطرز شگفت آوری دقیق خواهد بود! البته بشرطی که تقلب نکنید!  فقط به دستور العمل عمل نماید و تقلب نکنید،  در غیر اینصورت نتیجه درست از آب در نخواهد آمد و بعد آرزو خواهید کرد که  ایکاش تقلب نمی کردید! این حدوداً 5 دقیقه زمان خواهد برد تا شما را دیوانه کند!! کسی که این پیام را ارسال کرده گفت که آرزویش ظرف 10 دقیقه به حقیقت پیوست!!! این بازی نتیجه خنده دار و در عین حال شگفت انگیزی خواهد داشت! پیام را یکجا تا پایا ن نخوانید بلکه مرحله به مرحله پیش بروید و عین  دستورالعمل انجام دهید! نکته: زمانی که میخواهید اسامی را بنویسید اطمینان  حاصل کنید که اشخاصی هستند که شما آنها را می شناسید (تبصره از خودم: یعنی  اسم الکی یا بیخودی ننویسید!)


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٤ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط نامبر1 نظرات () |


کد آهنگ

مرجع کد آهنگ